حرفهای دلی که برای انسانیت می تپد ...
چرا انتقادپذیرنیستیم ؟ چرا برای یکبار هم که شده به نظرات افرادی که با ما هم عقیده
نیستند گوش نمی دهیم ؟
چرا همیشه فکر می کنیم که حق با ماست و تمام اندیشه هایمان صحیح و بدون ایراد و اشکال است ؟
چرا صدای قلب های دیگر را نمی شنویم وقتی که برای خیرخواهی ما فریاد می زنند؟ چرا به دیگران فرصت صحبت کردن نمی دهیم ؟
چرا از عقایدمان دفاع نمی کنیم ؟ چرا وقتی با اندیشه هایمان مخالفت می شود بجای دفاع از آنها دست به کارهای غیر معقولانه می زنیم ؟
چرا طاقت شنیدن حرفهایی را که برایمان نا خوشایند است نداریم ؟ چرا کمی تدبیر و عدالت را وارد اعمالمان نمی کنیم ؟
چرا بجای قانع کردن طرف مقابل می خواهیم او را له کنیم ؟ حتی به هر قیمتی که شده ...
چرا ناتوانی خود را برای نشر اندیشه هایمان با قدرت خود ارضا می کنیم ؟ چرا از آزار افراد ضعیف تر از خود لذت می بریم ؟
چرا کمی فقط کمی به زندگی افرادی که بزرگان تاریخ هستند نمی نگریم که دلیل موفقیت هایشان چه بوده ؟
چرا ذره ای به دیگران اهمیت نمی دهیم و فقط به افراد شبیه خودمان بها می دهیم ؟ چرا دیگران را نمی بینیم ؟
آیا انسانیت در وجود ما مرده است ؟ اگر انسانیت و وجدان ما مرده است از ما چه باقی مانده که به آن افتخار کنیم ؟
چرا گاهی می ترسیم درست فکر کنیم ؟ چرا گاهی می ترسیم از عقایدمان دفاع کنیم ؟
چرا گاهی فکر می کنیم رفتارهای درستمان را باید از چشم کسانی که بویی از آن نبرده اند پنهان کنیم ؟ یا اینکه از انجام آنها شرم کنیم به این دلیل که شاید ما را به سخره بگیرند ؟
کاش کمی هم ذهنمان را مشغول این قبیل مسائل کنیم و فقط از زندگی خوردن و خوابیدن و روزمرگی را تجربه نکنیم ...و مثل بقیه بی تفاوت نباشیم ... حتی برای یکبار هم که شده دغدغه ای غیر از مشکلات خودمان داشته باشیم ... کاش...
این پستو فقط بخاطر آروم شدن خودم نوشتم اگه خوشتون نیومد ببخشید ...
این وبلاگ واسه دانشجویان امروز و پرستاران فرداست.