اینم شاهکار جدید و فوق العاده زیبا بابک جهانبخش به اسم دوست دارم

سلام بچه ها امیدوارم که امتحانات تا حالا خوب بوده باشهیه اهنگ براتون گذاشتم خیلی باحاله حتما گوش کنید امیدوارم خوشتون بیاد...

Download MP3 192 

Download MP3 192

Download MP3 128

Download Ogg 56

تو ادامه مطلب میتونید به صورت آنلاین گوش کنید ....

ادامه نوشته

یه داستان کوچولو

میگویند در کشور ژاپن مردی میلیونر زندگی میکرد که از در چشم ُ خواب به چشم نداشت و برای مداوای دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرد ( خانم پور لسماعیل بهش یاد دادا)

ادامه مطلب . . .

اینو نزن پایینیه

 

ادامه نوشته

از سازمان ایجاد رعب و وحشت

 من هفتمین دور بود که درس هارو از اول تا آخر خوندم و تمام کردم و اونقد آناتومی و فیزیولوژی و بیوشیمی  و...خوندم  همه رو فول بلدم      سو سو  

راستی  بچه هایی که دیروز امتحان نیومدند  یادشون نره که  اگه

 غیبتشون موجه نباشه صفر میشن

 استاد خاکپور هم گفتند  که فکر نکنم کسی بتونه  تست های منو یکیش هم حل کنه

در ضمن اردلان دکتر نیکوکار هم گفت که من پدر مدیر وبلاگ رو در میارم با این وبلاگش

پدر همتون هم در میاره

استاد رضوی هم گفتند به هیش کدوم از خانم ها ُ آزمایشگاه رو نمره نمیدم با اون وضعشون

از اساتید اصول وفنون هم نپرسید که وای ی ی ...بگم   سه روز نمی تونید بخوابید

در کل درس نخونید که بخونید هم صفر میشید 

چرا مادرمان را دوست داریم؟

چون شیشه شیر را قبل از توی حلق ما، پشت دستشان می ریزند

چون وقتی توی اتاق پذیرایی می؟؟یم با ما بداخلاقی نمی‌کنند

و وقتی بعد ها توی تشکمان می ؟ا؟یم آبروی ما را نمی برند

و وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد!

 

 

و  حتما ادامه مطلب بخونین.......

ادامه نوشته

باور

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد… او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .
ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد… او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد ، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد . همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا می‌کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن  به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است .
دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد ؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد . او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد . می‌دانید چرا ؟
آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت ، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود ؛ آن دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار . باورش به ناتوانی …
 
 
 .

میخواهم معجزه بخرم

حکایت و داستان | میخواهم معجزه بخرم وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند ... که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.
ادامه نوشته

به امید اینکه برف بیاد..

دست نوشته | برف می بارد برف می بارد ، تند و سریع، بی وقفه ... آسمان زیبا، خیابان زیباتر ... کوچه ها پر برف، لیزلیزک بازار است!
ادامه نوشته

چرا مردان در برابر اشک زنان کم می آورند؟

 

اخبار علمی | چرا مردان در برابر اشک زنان کم می آورند؟    وقتی زن ها اشک می ریزند، بوی اشک مردان را تحت تاثیر قرار می دهد. اگر حتی اشک را نبینند و صدای گریه را نشنوند، خشمشان کم تر می شود. به علاوه اشک، نه گفتن به زبان شیمیایی به میل جنسی مردان است.
ادامه نوشته

طرفدارهای میلاد تهرانی...

تشریحیه

بچه ها میدونم همه از تشریح اومدین حس و حال درست و حسابی ندارین. فقط میخواستم بگم که موافقین امتحان عملی پراتیک رو بزاریم بعد از امتحانات؟؟؟؟

خطاب به بعضی از دخترای محترم: دیدین که من از جسد نترسیدم. اولین نفری هم که جسدو دست زد خود من بودم. تازه همون طوری هم که گفته بودم میخواستم بوسش کنم ولی نتونستم لپشو پیدا کنم

در ضمن از خانوم جمالی هم به خاطر شوخی ای که کردم معذرت میخوام. از زبونم در رفت

نظر خواهی ......

آیا دوس دارید بازم با مطالب اگزیستانسیالیسمی فیض کنید

با این پیش فرض که اون اولی خیلی الحادی بود   خواهش میکنم بنظرید یعنی نظر بدید!!!!

چتلاگ یا وبلاگ/؟؟؟؟؟؟؟؟

لطفا تو پست ها فقط نظر بزارید چون این وبلاگ آبروی کل پرستاری های ترمکه واگه عمل چتینگ رو انجام می دید   یه جوری بگید همه متوجه شن و باهم بخندید نه برای هم



البته شوخیدم جدی نگیرید

::..امروز چه روزیه ؟؟؟..::

سلام به همه ی بچه های گل کلاس. میبینم که همه دارن خودشونو واسه دیدن جسد آماده میکنن و این وسط یه چیز فراموش شده. این کیک رو هم من به خاطر همون گذاشتم. اگه گفتین تولد کیهههههه؟؟؟ نه اشتب فکر کردی. تولد من نیست. نه نه تولد پویا هم نیست. تولد لطیف هم نیست. خودم میگم تولد کیه. امروز اولین ماه گرد وبلاگمونه . میدونم تولد محسوب نمیشه ولی وبلاگمون یک ماهه شد. البته با حمایت و کمک نویسنده های محترم و بقیه ی بچه های کلاس . ایشالا یه روز برسه که جشن تولد ۱۰۰ سالگی وبلاگو با هم جشن بگیریم( یعنی سال ۱۴۸۹). در ضمن همتون هم توی امتحانات موفق باشین. ولی تولد سال بعد وبلاگو خودتون باید جشن بگیرینا.

مخلص همه

لطیف .... کسی که عاشق  فلسفه است

 اگه 

 فلسفه  اگزیستانسیالیسمی نوع لطیفی دوست دارید  

لطفا مراجعه کنید به ادامه مطلب....

با تشکر -نوشته شده در تابستان امسال

ادامه نوشته

طنزینگ

داستان طنز از خودم  به ادامه مطلب بپرید لوفطا....
ادامه نوشته

حل شد

سلام بچه ها. مشکلو حل کردم. جای هیچ نگرانی وجود نداره. همه چیز تحت کنترل هست. در ضمن بچه ها سعی کنیم از کسایی که واسه کلاس زحمت میکشن ممنون باشیم.

مخلص همه

اشکالیه

بچه ها این پست خبر فوری رو کی گذاشته؟

مسرور کیه؟

اگه دقت کرده باشین زیر تمام پست ها اسم من اومده. نمیدونم جریان چیه. از شانس ماست تا دکتر نیکوکار میخواست سر بزنه وبلاگمون همه چیز به هم ریخت. لطفا هر کسی اطلاعاتی در این باره داره بهم بگه

خبر فوری

فرا رسیدن ایام شوم امتحانات را به همه ی دوستان آشنایان وعلی الخصوص دانشجویان تسلیت عرض مینماییم.    امیدواریم که ما را در غم خود شریک بدانید.   

شوخی کردیم این ایام فرخنده رو به همه شادباش می گم       امید وارم بتونیم  خوب درس بخونیم

 

 ونمرات خوبی رو برای خود ودیگران به ارمغان بیاریم

توجه این پست از این به بعد واسه امید و اسم مستعار مسرور مشترک هستش

نظرتون    چیه!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/؟؟؟؟ عکسی که نظر شما بهش معنی میده!(لطیف )

Enter

عاشقانه ولی امیدوارم جنبه داشته باشین....   (تقدیم به بچه های پرستاری)



مرا رها مکن...

مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از

 سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود

عالمی را به آتش می کشد در پس پوسته ی

 حرفهای من سکوتی  پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب

  یک دقیقه آن است و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد

شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکند ودیگری را می کشد

                              مرا رها مکن 

                                                                                                                   چاکرم

 

ادامه نوشته

nice english statments

MERRY CHRISTMAS

I want you know that our friendship mean a lot 2 me
U cry I cry
U laugh I laugh
U jump out of the window
I look down & then
I laugh again

When u feel sad.... To cheer up just go to the mirror and say, "damn I am really so cute" u willovercome your sadness. But don't make this a habit..... cause liars go to hell

If you fall in river there is a boat if you fall in well there is rope but if you fall in love there is no hope

If U delete this message that’s because u love me. If u save it that’s because u desire me & if u ignore it that’s because u miss me. So what u gonna do with It

 

اولین دوره انتخابات بین استادی

سلام به بچه های باحال کلاس. همونطوری که قول داده بودم نتیجه ی نظر سنجی رو گذاشتم توی وبلاگ . این نظرسنجی قرار بود یه هفته باشه ولی من با درایتی که داشتم تمدیدش کردم. چنتا نکته بگم در مورد نتیجه: ۱. تعداد کل آرا ۳۲ تا بود که نشون میده بعضی ها بیشتر از یه بار رای دادن (راستشو بگم من به دو نفر رای دادم) . ولی اشکال نداره.

۲. خوشم اومد خاکپور رای نیاورد. اون ۲ تا رای هم فکر کنم خودش به خودش داد.اگه بهم میگفتن پرسپولیس باخته اینقدر خوشحال نمی شدم که الان شدم. خانوم فرح پور هم خوب بودا. استعدادشو داشت ولی امکانات نداشت

۳. حیف شد خانم شریف رای نیاورد خداییش زحمت کشید( یکی از رای های من معلوم شد). راجع به دکتر تبری چیزی نمیگم چون خودش ترم بعد حالمونو میگیره.

۴. خانوم قلی پور هم دلیلش موجهه که چرا رای نیاورد ولی اونم واسه ما زحمت کشید. دکتر نیکوکار هم باید بهش رای میدادیم چون رییس دانشکده به دردمون میخورد. دکتر هنرمند هم واقعا میتونست بهترین باشه چون ما تازه این آخرا فهمیدیم چه استاد خوبیه( رای دوم من هم لو رفت).

۵. و اما قهرمان قهرمانان خانوم دکتر کاظم نژاد شد با ۱۰ رای. اگه من میخواستم بازم رای بدم به همین گزبنه رای میدادم. (انقدر پویا گفت بهترین استاد که آخر رای آورد). اینم بگم که نتایج کاملا سالمه و با هر گونه راهپیمایی شدیدا برخورد میشه. از همه هم به خاطر شرکتشون ممنونم.

کودکان جدیدترین منبع تولید انرژی

کارشناسان بخش تولید انرژی در نیویورک روش جدیدی را برای تولید انرژی برق یافته اند که این کار تنها با کمک کودکان پرانرژی امکان پذیر است.

به گزارش موج به نقل راشاتودی، محققان پس از مطالعه بر روی کودکان و اینکه چقدر آنها به چرخ و فلک و سایر ابزارهای موجود در شهر بازی ها علاقه مند هستند، تصمیم گرفتند از آنها برای تولید برق استفاده کنند.
آنها برای این منظور چرخ و فلک های جدیدی را راه اندازی کرده اند که مجهز به یک آلترناتور یا همان دستگاه تولید برق وچرخ دنده هستند.کودکان با سوار شدن روی این چرخ و فلک های مکانیکی که با نیروی خود کودکان به چرخش در می آیند، بدون اینکه خودشان متوجه شوند به استخراج آب از چاه ها می پردازند.حرکت چرخشی ماشین به دستگاه تولید برق نیرو وارد کرده و سپس جریان برق مستقیما به پمپ آب های زیر زمینی منتقل می شود، از طریق این پمپ ،آب ها به سمت تانکر آب هدایت می شوند و این آب تصفیه شده در معرض استفاده قرار می گیرند.
این جریان برق تولید شده توسط کودکان همچنین قابل ذخیره روی باطری های سوختی بوده و نیز برای روشن کردن لامپها مورد استفاده قرار خواهد گرفت.
کارشناسان برای اینکه کودکان را به بازی چرخ و فلک و چرخش سریع تر و در نتیجه تولید انرژی بیشتر تشویق کنند، لامپی را بالای این ماشین های بازی قرار داده اند که در صورت وارد کردن نیروی کافی روشن می شوند و نور زیبایی از خود تولید می کنند.این تشویق دیداری، کودکان را برای وارد کردن نیروی بیشتر تشویق می کند.
بسیاری از مدارس در کشورهای در حال توسعه سعی دارند از این چرخ و فلک های تولید انرژی در حیاط ها استفاده کنند و انرژی مورد نیاز خود را از این طریق تولید کنند.

                          bekesh bekesh

ماه من غصه چرا...؟

ادامه نوشته

آخرین کلمات

آخرین کلمات یک پرستار(): این آمپول اصلا درد نداره

آخرین کلمات یک پزشک:راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...

آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...

آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...

آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟

آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد...

آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدند یا نه؟

آخرین کلمات یک خونآشام : نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!

آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود!

آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی...

آخرین کلمات یک دوچرخه سوار : نخیر تقدم با منه!

آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده ام!

آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟...

آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره...

آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم...

آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...

آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند...

آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید!

آخرین کلمات یک کامپیوتر : هارددیسک پاک شده است...

آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری...

آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره...

آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...

آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه!

آخرین کلمات یک ملوان: من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟

آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم...

آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم؟...

آخرین جرعه ی این جام...

 

در ادامه ی مطالب ...

ادامه نوشته

من برم سر کار خودم

Gamming series فوق العاده ترین سری لپ تاپ های  MSI

می خوام یه لپ تاپ از MSI معرفی کنم با مشخصات و قیمت روز

 

ادامه مطلب...

ادامه نوشته

اطلاعیه

سلام بچه ها. سه تا نکته بگم. قبلش بگم که آخر این هفته یه پست خوب میذارم.

۱. نمیدونم چرا وقتی پست جدید مینویسیم نمیاد روی صفحه اصلی. قول میدم درستش کنم. شماها هم موقع پست گذاشتن برای جمله ی (مطلب همواره در صفحه اول نمایش داده شود) تیک نزنین. مثلا خانوم کامل و جمالی هم پست گذاشتن ولی چون رفته اون وسطا کسی پستشونو ندیده.

۲.نظر سنجی وبلاگو آخر همین هفته میذارم رو وبلاگ. کسایی که شرکت کردن ممنونم ازشون. کسایی هم که وقت نکردن هر چه زودتر اقدام کنن(بی زحمت)

۳.در مورد قالب وبلاگ هر کسی نظرشو بگه تا من یه قالب خوب پیدا کنم و بذارم.

در آخر هم میخوام یه تیکه به خانوم عبدی بندازم که نهایت همکاری رو با بنده کردن

شیراز مهد تمدن ایرانی ...

ایران ... کشوری قدرتمند وسیع و آزاد !!!

سر آغاز قدرت و شکوه آن با حکومت کورش کبیر مردی با تدبیر بزرگ منش و عادل که به گفته ی خود ایرانی را به ما ارزانی داشت که قبل از او هیچ نبود

وبا وجود او به سر بلندی رسید ...

هنگامی که نگاهت برای اولین بار به تخت جمشید می افتد احساس غرور می کنی عظمت امپراطوری ایران باستان تو را فرا می گیرد وبه ایرانی بودنت می بالی ... هوش و ذکاوت ایرانی را تحسین می کنی که ۳۵۰۰ سال پیش کاری کرده که تو امروز با دیده ی حیرت به آن می نگری و دوست داری ساعت ها کنار تک تک آن سنگ ها بایستی و به آن خیره شوی ...

به این که کشورت در آن زمان قدرتمندترین و بزرگترین حکومت را داشت فکر کن ...به پادشاهت کورش ... که در آن زمان مردی بزرگ و عادل بود بیندیش ...آیا فراموش کرده ایم از چه نژادی هستیم ؟!!

که امروز این قدر آسان خود را دست کم می گیریم ... آری ما فرزندان کورش و داریوش هستیم همان کسی که امروز تندیسش در کشور های بزرگ جهان نصب شده ...

چند روز پیش شندیم که در سازمان حقوق بشر همیشه یک صندلی در جلو برای کورش به عنوان پدر حقوق بشر خالی می گذارند ... می دانید یعنی چه ؟! كمي بينديشيم...

منشور حقوق بشر كورش را كه وقتي متنش را خواندم جز ستودن سرشت كورش كاري نمي توانستم بكنم را لندن براي يك ماه به ما قرض داده  !!!!! مال خودمان را به ما قرض می دهند ...ببینید جهان متمدن غغغغغغرب چقدر مدافع حقوق ملل است واز همان قانون کودکانه استفاده می کند که هر چه پیدا کردیم مال خودمان است.

حتما در پست های بعدی متن این منشور را برایتان می نویسم ... ایرانی باشید و ایرانی بیندیشید .

این دوتا داستانو بخونید ونظر بدید!!!

امید پدر...

پیرزن با چهارقد گلی در حالی که چادرش را به کمر بسته بود به همراه شوهرش با کت و شلواری که حدود ۳۰ سانت برایش بزرگتر بود از اتوبوس داخل دانشگاه پیاده و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رئیس دانشگاه شد.

منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شاید هم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشکده التماس کنند.

پیرمرد مودبانه گفت:ببخشيد آقاي رئيس هست؟منشي با بي حوصلگي گفت:ايشان تمامي روز گرفتارند . پيرمرد جواب داد :ما  منتظر مي مانيم . منشي اصلا توجهي نكردو به اين اميد بود كه بالاخره خسته مي شوند و مي روند .

اما اين طور نشد.بعد از چند ساعت منشي خسته شد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رئيس شود .وارد اتاق او شد و گفت:دو روستايي آمده اند و مي خواهند شما را ببينند ٬ شايد اگر چند دقيقه اي آنها را ببينيد ٬ بروند .

رئيس با اوقات تلخي آهي كشيد و سر تكان داد.نفر اول برترين دانشگاه كشور٬ارائه دهنده ي چندين مقاله در همايش هاي علمي بزرگ دنيا و مجلات تخصصي ٬ صاحب چندين نظريه در مجامع بين المللي حتما برا

 

ي وقتش بيش از ديدن دو فرد عادي برنامه ريزي كرده است. به علاوه اصلا دوست نداشت دو نفر با لباس مندرس وارد اتاقش شوند. با قيافه اي عبوس و در هم رفته از اتاق بيرون آمد .اما پيرزن و پيرمرد رفته بودند.

بويي آشنا به مشامش خورد. شايد به اين دليل بود كه خودش هم در روستا بزرگ شده بود . رئيس رو به منشي كرد و گفت:نگفتند چه كاري دارند ؟منشي با رضايت گفت :نه.

موقع ناهار رئيس پيام هاي صوتي موبايلش را چك  كرد : سلام پسرم٬مي خواستم مادرت را ببرم دكتر. كيف پولم را در ترمينال دزديدند ٬ آمديم دانشگاه كمي پول قرض كنيم .منشي راهمان نداد. وقتي شماره ي موبايلت را گرفتم دوباره همان منشي نگذاشت صحبت كنم و گفت پيغام بگذاريد.الان هم داريم بر مي گرديم خونه ...

شرط عشق...

دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله ي سختي گرفت و در بستر افتاد.

نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان صحبت هايش از درد چشم خود ناليد.بيماري دختر شدت گرفت و آبله تمامي صورتش را پوشاند .مرد جوان عصا زنان به عيادت نامزدش مي رفت و از درد چشم شكايت مي كرد.

موعد عروسي فرا رسيد .

زن نگران صورت خود بود كه آبله آنرا از شكل انداخته و شوهرش هم كور شده بود.

همي مردم مي گفتند چه خوب٬عروس نازيبا ٬ همان بهتر كه شوهرش نابينا باشد.

۲۰ سال بعد از ازدواج آن دو٬زن از دنيا رفت٬ مرد عصايش را كنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب كردند .

مرد گفت : من كاري جز شرط عشق را به جا نياوردم!!!