آخرین جرعه ی این جام...
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید؟
روی این آبی آرام بلند...
که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟![]()
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام
که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری ...؟![]()
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام...
من به این جمله نمی اندیشم !!!
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندمزار
گردش رنگ طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم می بینم...
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم![]()
همه وقت و همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان ...
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب...!!!![]()
بجای همه گلها تو بخند...!!!![]()
در دل ساغر هستی تو بجوش...
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست...
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ...!!!
فریدون مشیری
این وبلاگ واسه دانشجویان امروز و پرستاران فرداست.