من می دوم از طرفی ... تو هم می دوی از طرف دیگر...
صدایت می کنم مواظب باش، بچه!
تو قدم هایت را آهسته می کنی و دست کودکت را محکم تر می گیری...
دیرت شده است ... من هم ...
قدم زنان و با احتیاط به سر خیابان می رسم...
شلوغ است ...
مسافران زیادی منتظر ایستاده اند...
خیابان را آب گرفته است...
ترافیک، ترافیک...
- ولی عصر ...
ماشینی مقابلم می ایستد، می دوم ... چند نفر دیگر هم...
بخاری ماشین روشن است و گرما پاهای خیس و یخ زده ام را مورمور می کند، آرام می گیرم...
ترافیک و ترافیک...
- آقا از فلان جا برو...
- چشم
- دیرم شد چقدر طول می دهی!
- ببخشید راه نیست!
و من مدام غر می زنم و راننده آرامشش، آرامم می کند ...
- همین جا نگه دار! نه مسیر بعدیت کجاست؟
- شما کجا می روی؟
- تا سر حافظ
- می روم
- تا طالقانی نمی روی
- می روم
- همین جا نگه دار
- چشم.
ماشین نگه می دارد و من جلوی در اداره ام پیاده می شوم، عجب شانسی، معلوم نیست چقدر می گیرد!
- چقدر شد؟
- بفرمایید، دیدم برف است، گفتم...
- آخر نمی شود...
- مسیرم بود، صلوات بفرستید!
و ماشین از برابرم دور می شود...
شرمنده ام، در حالیکه صلوات می فرستم پشت سرم را نگاه می کنم، ماشین زیر پل حافظ دور می زند! پس مسیرش نبود...
غرق در فکر وارد اداره می شوم!

تو هنوز سر خیابان ایستاده ای ، کودکت را بغل کرده ای تا آبی را که ماشین های بی ملاحظه از پی سرعتشان می پاشند به سر و رویش نپاشد...

سرد است...
برف می بارد، برف...

همین که ماشینی می ایستد تا سوار شوی، عده ای می دوند و تو و کودکت را عقب می زنند...
کودکت گریه می کند، آنقدر این طرف و آن طرف کشیدیش که خسته شده است...

او آرام و بی صدا اشک می ریزد و توهم بغض کرده ای...
بالاخره ماشینی می ایستد و تو دوان دوان می روی تا سوار شوی...
مردی تو را عقب می زند و دستگیره در جلو را می گیرد!

- ببخشید آقا می شود شما عقب بنشینید، من با بچه...

هنوز حرفت تمام نشده است که مرد غرغر کنان و در حالیکه به چادرخیست توهینی می کند بی اعتنا به خواسته ات، سوار می شود و در جلو را محکم می بندد...

تو عقب می نشینی ...
کودکت را بر روی پایت می نشانی، اشک هایش را پاک می کنی و نفس عمیقی می کشی ، تا بغضت را فرو بری...

راننده زیر لب غر می زند که چادر خیست صندلیم را خیس کرد...
تو بی اعتنا منتظری تا بعد از یک ساعت تاخیر بالاخره به محل کارت برسی...
هنوز یک خیابان مانده به مسیری که گفته ای، راننده می ایستد و می گوید: " آخرشه! "

- آقای راننده هنوز یک خیابان مانده...
- مانده باشد، مگر ترافیک را نمی بینی؟ می خواهم دور بزنم ، برو پایین ...
- ولی من با بچه، برف...
- کرایتو بده ، برو پایین.

دویست تومان می دهی، کرایه این مسیر تا آن خیابان که نرسیده ای دویست تومان است ، راننده پولت را پس می دهد و با صدای بلند می گوید : " پانصد تومان می شود ، بد کردم توی این برف سوارت کردم ! "
تو پول را در می آوری و می دهی و سریع پیاده می شوی، دلت نمی خواهد بیش از این توهین را تحمل کنی...

دست کودکت را سفت می گیری و پیاده به راه می افتی ...
غرق در فکر...

من می اندیشم به روح انسانیتی که هنوز زنده است...
تو می اندیشی به شرف و غیرتی که کم رنگ شده است...
و ما می اندیشیم به برف، به زیبایی، به نعمت برف و به پاکی ...

می اندیشیم به همه خوبی ها و به همه بدی ها و به نعمت هایی که اگرچه ظاهری ساده دارند ، اما در هریک از آن ها امتحانی نهفته است...
امتحانی برای من ...
امتحانی برای تو...
و امتحانی برای ما...
تا هرکس خویش را به خویش ثابت کند...